در اعتکاف سال 1394 در بین معتکفین مسجد جامع شهریار مسابقات فرهنگی و جالبی برگزار شد که از بی آن ها میتوان مسابقه نوشتن دلنوشته درباره اعتکاف را نام برد.در ادامه ...

 

در ادامه یکی از دلنوشته های برتر نوشته ی جناب آقای م.خ منتشر شده است.

بنام خداوند " ن والقلم"

اعتکاف 94

پای گذاشته ای درراه، راهی که چندین سال است که می خواهی بروی نمی شود. نمی شود که نمی شود. اما این انگاردارد جور میشود. باور نمی کنی. حیرانی. نمی دانی هنوز که می شود یا نمی شود. تا وقت رفتن هنوز مانده است.

ساک می بندی. دنیایت را آماده رفتن می کنی. آماده هجرت ،آماده غربت . وخودت را آماده قربت. لحظه به لحظه به روز موعود و لحظه موعود نزدیک می شوی. دنیایت غمگین است. نمی خواهد رهایت کند. طاقت دوریت را ندارد. نم اشکی بر گونه هایش جاری است. ولی تو باید بروی ! و می روی.

"وتو همچون ذره حقیر براده آهنی که به مغناطیسی قوی جذب می شود احساس می کنی که دیگر این پاهایت نیست که تورا می برد، و پاهایت از پی تو کشیده می شوند. انگار که دو دستت به دو شاهبال نیرومند بدل شده اند و تودر دسته ای از پرندگان سپید، در فضاپرواز می کنی، به معراج می روی، به سوی سیمرغ می روی ..."

وقدم به داخل مسجد می گذاری...

"و پای تو در عشق فرو می رود."

حیرانی، گیجی، نمی دانی کجایی هنوز. همه چیزبرایت غریب است . هنوز خودت را پیدا نکرده ای وسط مسجد ساک به دوش ایستاده ای و عرق غریبی ازاحساس غربت در ناکجا آباد روی پیشانی ات نشسته است .قبلا کسانی زودتراز تو پای دراین راه محکم کرده اندوجاها زودتر پر شده اند ، از چند نفری که می پرسی حالی برای پاسخگویی نیست ! که کجا می توانم بنشینم ؟ حیران اطراف را می نگری با خودت فکر می کنی کاش جایی پیدا شود که اهل دلی دست مرا بگیرد و پا به پا ببرد. ناگهان پیرمردی خوش رو بدادت می رسد وجایی نشانت می دهد و آرامت می کند. وکنارش جا پهن می کنم.

"سکوت ،اندیشه ،عشق"

این شروع تازه ای است بر یک بیداری ,شروع تازه ای است که هر قدم شیفته تر، هر نفس هراسان تر شوی . در خود فرو می روم ،هر لحظه بیشتر و بیشتر، دستم را بسوی کتابهای مقدس می برم ،دستهایم لرزانند . یکیشان را بازمی کنند ناگهان واژه ها بسویم هجوم می آورند انواع دعاها و آیه ها حیرانترم می کنند . می بندمشان .و دوباره در خود فرو می روم . حیران به دنبال دستگیری می گردم که دستم را بگیرد و پا به پا حرکت دهد .

قلبم تندتر می زند، تپش داردو انگار که فضای تنگی که احاطه اش کرده آزارش می دهد. فشار می آورد که فضا را بشکافد و بیرون بیاید. دست می برم و تسبیح بر میگیرم تا قلب را آرام کنم . ذکر،ذکر،ذکر... می گویم و می گویم و می گویم ...

آمده ام که حرکت کنم . حرکتی نوبرانه با " ام داوود " اینجاست که باید خودت را رها کنی , قلبت را از حصار بیرون بکشی و خودت را محدود کنی و در یک کلام "احرام ببندی !"

-          باید که عطر نزنی و بوی خوشش مبویی، تا دلت یاد زندگی نکند ."میل "ها در تو سر برندارند،بوی هوس در سرت نپیچد ولذت ها را تداعی نکند .که اینجا ،فضا سرشار عطر دیگری است . رایحه خدا را استشمام کن ، بگذار تا بوی عشق، مستت کند

-          به آینه نگاه نکن ،تا چشمت به خودت نیفتد ،بگذار "بودن" خویش را فراموش کنی

-          بدزبانی ،جدال ،دروغ و فخر فروشی ممنوع ، تا جلوی زبان ، این درنده بی عنان را محصور کنی.

-          آرایش منما تا خود را آنچنان که هستی ببینی .

-          از حریم مسجد خارج مشو مگر به ضرورت . تا بیاموزی که پاهایت به هرکجا که خواسته باشند نباید بروند .

مسافرین به تدریج می آیند هر کدام با کوله باری بر دوش . جاهای خالی علامتگذاری شده کم کم پر می شوند و این روند تا سحر ادامه دارد.

...خودم را مرور می کنم . غریبم من اینجا ،غریب ! حالم در غریبی بهتر می شود.

سکوت ،اندیشه و عشق.

در تنهایی تجلی بهتری دارد. در خود فرورفتگی را عمیق تر می کند.

... مبهوتم و این بهت و حیرت با خودش سنگینی به همراه دارد و میدانم که قلبم را سخت خواهد کرد و هرچه بگذرد سخت تر وسخت ترخواهد شد و به فروبستگی خواهد رسید. ذکر،ذکر،ذکر... می گویم ،می گویم و می گویم ... تا شاید گره از حال فروبسته ام باز کند.

قلبم فشار می آورد، هرلحظه بیشتر اما چه کنم بهت و حیرت رهایم نمی کند، بغض آمده درراه گلو، سوزشی عجیب در گلویم احساس می کنم ، که حرف زدن ساده را هم برایم سخت کرده . می دانم ! هرسفری را فرازی است و فرودی .وحالا من در فرود آن که نه در سقوط سفر قراردارم .حال فروبستگی یعنی سقوط در این سفر.و شاید که اشکی در نیمه شب گره گشا باشد.

... عدد یازده را دوست دارم چرا که خوش یمن است و بعد ازآن عدد امید خواهد بود . پایان فروبستگی ، پایان اسارت، شروع آزادی، پایان انتظار. یازده و بعدش امید ،نهایت لطف ،شوق ، نشاط .

یازده رکعت را درنیمه شب به نماز می ایستم . فشارها کمتر می شوند ،قلب آرامتر می شود . عدد چهار ، شش ، هشت ، هرچه به پایان نزدیکتر میشود حال بهتری می یابم حالا به ده رسیده ام و رو به پایان است و اشک کم کم دارد جاری می شود و امید خروج از فروبستگی در من بیدار می شود . کنترل اشک با من نیست و خودش راه باز کرده و می آید . حالم بهتر می شود و دارم آماده می شوم که یازده را شروع کنم ، ناگهان دستی شانه ام را نوازش می کند . کسی صدایم می زند :"بقیه اش را نگهدار بعد از غذا ! نماز که فرارنمی کند !" رشته افکارم از هم گسسته می شود و اشک به سرعت خودش را پس می زند و برمی گردد.با خودم نجوا می کنم :"نماز فرارنمی کند اما حال نماز چرا." و همه چیز دوباره به فروبستگی می رسد .

........

 

انتشار این مطلب با ذکر نویسنده و منبع مانعی ندارد.